پاييزان

سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱

یازدهمین سالگرد تولد پاییزان

قلبقلبقلبقلبقلب 

تولدت 11 سالگیت مبارک

قلب ... پاییزان من ... قلب

 

عاطی
چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیرو از خارج می شکند،
یک زندگی به پایان می رسد.

وقتی تخم مرغ به وسیله نیرویی از داخل می شکند،
یک زندگی آغاز می شود.


تغییرات بزرگ همواره با نیروی درونی شروع می شود


...

عاطی
پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠

اینگونه نگاه کنید ...

 

مرد را به عقلش نه به ثروتش

.

زن را به وفایش نه به جمالش

.

دوست را به محبتش نه به کلامش

.

عاشق را به صبرش نه به ادعایش

.

مال را به برکتش نه به مقدارش

.

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

.

اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش

.

غذا را به کیفیتش نه به کمیتش

.

 درس را به استادش نه به سختیش

.

دانشمند را به علمش نه به مدرکش

.

مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش

.

نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش

.

شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش

.

دل را به پاکیش نه به صاحبش

.

جسم را به سلامتش نه به لاغریش

.

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

...

عاطی
سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩

قیمت هر انسان

 

چه کسی می گوید که گرانی شده است؟

دوره ارزانیست

دل ربودن ارزان

دل شکستن ارزان

دوستی ارزان است

دشمنی ها ارزان

چه شرافت ارزان

تن عریان ارزان

آبرو قیمت یک تکه نان

و دروغ از همه چیز ارزان تر

قیمت عشق چقدر کم شده است

کمتر از آب روان

و چه تخفیف بزرگی خورده، قیمت هر انسان

 

عاطی
یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩

امید...

 

زمانی که ناامید شدی به یادآور که

تاریکترین ساعت شب نزدیکترین لحظه به طلوع خورشیده

...

عاطی
شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩

تولد ٧ سالگی...

 

 قلب پاییزان ... تولد ٧ سالگیت مبارک قلب

 

 

 

عاطی
شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٩

آرامش سنگ یا برگ

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.

استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت:" عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"

استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت:" به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد وبا آن می رود." سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

استاد گفت:"این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد.حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را!"

مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت:" اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟

لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"

استاد لبخندی زد و گفت:" پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده."

استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان ازاستاد پرسید:

" شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"

استاد لبخندی زد و گفت:

" من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم. من آرامش برگ را می پسندم!"

 

 


عاطی
چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩

 

کلید دستیابی به شادی، عشقی‌ بی‌ آلایش وخوشبختی‌ تان را
در جیب کسی دیگر نگذارید.
آن را پیش خودتان نگهدارید!

...

عاطی
دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸

 

 یکی میگوید :

شب شده است

درحالی که دیگری میگوید :

صبح در راه است

عاطی
جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸

 

 

عشق فراموش کردن نیست ، بخشیدن است

گوش کردن نیست ، درک کردن است

 دیدن نیست ، احساس کردن است

 

 

...

عاطی
یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸

توانایی... انتقاد

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...

یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!

یک تقویت کننده  فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

بازنده

  آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند !
جرج برناردشاو
عاطی
یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸

 

اگر برگ درخت در پاییز نمی افتاد...

 جایی برای روییدن برگهای بهاری پیدا نمی شد!

عاطی
چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸

خدا نگهدار...برای مدتی...شاید... نمی دونم کی برگردم و چی بشه!!!

...

 

تو ی حیاط قدم میزدم..... و به برگهای رنگارنگی که زیر پام خش خش میکردن نگاه می کردم


قرمز ،  زرد ؛  نارنجی  ،  سبز


 زیباترین سنفونی رنگها ...شگفت انگیزبود.


 برگهای هر درختی  برنگ میوه اش بود.


 درخت آلبالو برگهاش قرمزشده بود...

درخت زرد آلو با برگهای زرد...

انجیر پیر با برگهای قهوه ای ِ قرمز

و بید همون برگهای سبزخودش را داشت که رنگ باخته بود


فکرمی کردم که چه زیباست  طبیعت دنیای ما و چه نزدیک است به روح ما و چه زیبا ما را به درونمان می خواند که

...

ای انسان میوه ی دل تو چه رنگ است؟

 

حاصل این همه شاخ وبرگ....

 این همه تلاش و این همه رفت و آمد چه رنگی است؟

  

برگهای وجودت.... به چه رنگ است؟؟؟ 

 

انعکاس رنگ دلت رفتارت را دل نشین و زیبا کرده یا نه؟

 

آیا در حین افتادن با شکوه هستی؟ 

 

آیا زیبایی رفتنت چشمها را به دنبال خواهد داشت؟؟

  

به باغ دلت فکر کن

 تا رنگهای رفتارت روح نواز باشد

...

عاطی
جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸

تولد ۶ سالگی

 

 قلب پاییزان ... تولد ۶ سالگیت مبارک قلب

 

 

عاطی
شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸

من... همین می مانم !

ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم

بعدازآن حادثه درکفرتو جاری
نشدم


با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی ازآنکه مرادوست نداری نشدم


ابرراچوب همین سادگی اش ویران
 کرد

من که ویرانتراز آن ابر بهاری نشدم


ای خدا غصه
 نخور باز همین می مانم

من زمین خورده این ضربه کاری
 نشدم


هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید

هرچه کردی تو به من از تو فراری نشدم

 
...


به یاد داشته باش،

دست نیافتن به آنچه می خواهی،

گاهی از اقبال بیدار تو سرچشمه می گیرد!!!

عاطی

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
ايميل


لوگوی من




...
Be or Not to be!

دوستان






اميـــــــــــد
خان داداش
مامان کوچولو
شازده خانوم
زينب
ایــراندخت
آيدين
الـــــهه
شازده خانوم
بهداشتيــــا
رامین
مرجــــان
بامزی مرهبون
جوجو فينگيلی
سپهـــــــــــــر
پاييزخانوم
ياسي گلم
شیــــــــــــلا
پاييز سبـــــــــــــز
صفر خونســــــــــــرد
بی خواب در سیاتل
ابليــــــــس
دنیـــــــــــا
حميــــد
بامزی
بــــــارون عاطفــــــه
Word Computer Technology
علــــیرضا
علــــی
تـــاتــار
غریـــــبه
AC
اشک جدایـــــــی
S T A N L Y
طنين سكوت
نیوشا
هوای دیار
گل و خار
آزادگــــــــی
علاء الدين
نازی